مولانا محمد بن احمد بيغمى
43
داراب نامه ( فارسى )
شد كه ترا پيش برادر فرستيم . اين بگفت و برو حمله كرد . روى داستان روايت مىكند كه شموط از بهادران ملاطيه بود . در چند حمله لازم را در عقب برادر فرستاد . از سپاه ملاطيه آواز طبل بشارت برآمد . سپاه ملاطيه خرميها كردند . طرمتاش گفت كار از آن نيست كه حقير گيرند . مرا در ميدان بايد رفتن . تيمورتاش را پسرى بود بغايت زبردست و پهلوان . او را طام نام بود . در پيش عم آمد و خدمت كرد و گفت اى عم بزرگوار مرا اجازت بده كه در ميدان بروم و با شموط حرب كنم و خون پدرم پهلوان تيمورتاش از او بخواهم . طرمتاش گفت حاضر باش كه از مبارزان ملاطيه يكى اينست ! طام گفت بدولت عم هماكنون دمار از جانش برآرم . اين بگفت و نعرهزنان در ميدان آمد و طريت كرد و جولان نمود و سر راه بر شموط گرفت . شموط دانست كه مرد پهلوانست كه در ميدان آمد . شموط نيز سر راه بر طام گرفت . طام از گرد راه كه رسيد يك نعره بر شموط زد كه خون پدرم طلب ميكنم . شموط گفت پدرت كه بود ؟ گفت پهلوان گيتى پهلوان تيمورتاش . شموط گفت او را كجا كشتند و كه كشت او را ؟ گفت در جنگ مصر به هلاكت آمد . شموط گفت اى نادان پدرت را در مصر ايرانيان كشتند ، خون او را از من طلب ميكنى ؟ طام گفت تو نيز از آن سپاهى ! شموط گفت بچه معنى من از آن سپاهم كه من هرگز ايشانرا نديدهام . طام گفت پس چرا جنگ ميكنى ؟ شموط گفت ملك داراب پيش ما مكتوبى فرستاد كه عين الحيات بر شما امانت است . شما آمدهايد كه امانت از ما بستانيد . ما مردم امانت داريم سروجان فداى امانت كردهايم تا آن زمان كه بخداوندش برسانيم . شما بجنگ ما آمديد ، بر ما واجب است دفع شما كردن . [ طام گفت ] شما را دولت گرديده است كه از براى ملك داراب با ربيعاى قيصر بيرون آمدهايد و وليد بن خالد را در بند كردهايد . شموط گفت تو بسخن گفتن آمدهاى يا بجنگ كردن ؟ بگرد تا بگرديم ! طام گفت عظيم در مردن شتاب ميكنى . هماكنون دمار از جانت برآرم . شموط گفت هماكنون پيدا شود .